Buster-Moon

آواز بخوان

آخرین باری که یک کارتون تماشا کرده اید کی بوده است؟ دیروز، تعطیلات نوروز و یا سال ها قبل؟ خب وقت تماشای یک انیمیشن ناب رسیده. انیمیشنی  که  نکات جذابی برای کسب و کار، مدیریت و زندگی دارد. برویم سر اصل مطلب. انیمیشن آواز بخوان یا Sing را تماشا کرده اید؟ اگر نه همین حالا آن را در برنامه خود قرار داده ، تماشا کنید و بعد، از شما می خواهم این نوشته را بخوانید. اگر هم تماشا کرده اید که خب با من همراه باشید تا برایتان نکاتی جالب از این فیلم انیمیشنی راه که بنظرم رسیده تعریف کنم.

داشته ها و سقف آرزو ها:

آقا باستر مون قصد دارد تا تئاتر فکسنی خود را از مخمصه نجات دهد. برای اینکار تصمیم می گیرد تا مسابقه آوازخوانی راه بیندازد و یک جایزه  برای آن در نظر می گیرد، جایزه ۱۰۰۰ دلاری. او هر چیز با ارزشی را در صندقچه ای قرار می دهد، حتی ساعت مچیش را. ۱۰۰۰ دلار نهایت چیزیست که باستر مون برای خود متصور است. او بینهایت به داشته های کنونی خود تکیه می کند و در این راه مصمم بنظر می رسد. تنها آرزوی او نجات تئاتری است که پدرش برای  او باقی گذاشته. او با تعیین  جایزه ۱۰۰۰ دلاری یک مانع ذهنی بزرگ را خلق می کند که در نهایت، داستان طوری دیگر رقم می خورد و دست روزگار به او نشان می دهد که داشته های کنونی او با توانایی های او برابر نیست و او باید فرای این مانع سفر کند. بسیاری از ما این نوع موانع را در ذهن می سازییم و بسیار به آن پایبندیم طوری که فکر می کنیم مگر می شود آرزو های بزرگ داشت. باستر مون اهل عمل است حتی زمانی که میفهمد جایزه بر اثر اشتباه منشی پیر او نه ۱۰۰۰ دلار بلکه ۱۰۰,۰۰۰ دلار است، جا نمی زند. گرچه دست روزگار او را در بوته آزمایش می گذارد.

منابعی که فکر می کنیم داریم:

باستر مون، بسیار در پی آن است که تئاتری که در اختیار دارد را نجات دهد. او تنها ساختمان تئاتر  را می بیند که روزی صحنه بهترین نمایش ها بوده و حالا در حال فرو ریختن است. او صندقی پر از خرت و پرت دارد که به عنوان جایزه جمع کرده. او چیز زیادی برای خروج از این وضعیت ندارد. پولی در جیبش نیست و مجبور است در دفتر کارش شب را سپری کند. شاید افراد زیادی همین رفتار را داشته باشند. آنها به داشته های کنونی خود دل می بندند و وقتی آن داشته ها را از دست می دهند اوضاع  دشوار به نظر می رسد. باستر قصه در آخرین تلاشش برای جلب سرمایه بیشتر همه چیز را از دست می دهد، تئاتر  فرو میریزد و  سرمایه گذار او با سردی  صحنه را ترک می کند.  اینجاست که و باید تصمیم بگیرد و همینجاست که نه منابع بلکه سرمایه ها رخ نشان می دهند.

سرمایه واقعی:

سرمایه های واقعی رخ نشان می دهند. گروهی از خوانندگان که قرار بود جایزه را برای خود کنند،  حالا با از دست رفتن ساختمان تئاتر سعی دارند تا باستر غمگین را به کار برگردانند. حتی تنها دوست او نیز به کمک می آید۔ باستر سرمایه های واقعی را در میان خرابه های تئاتر خود می یابد.  گروهی از خواننده های باهوش و خلاق که چیزی برای از دست دادن ندارند. آنها سرمایه های واقعی باستر هستند. این خوانندگان با رویایی فرای رویای باستر همراه می شوند. رویای خواندن. این همان چیزیست که در سازمان های ما اتفاق می افتد.  صاحب کسب وکاری که صبح تا غروب در حال اندازه گیری منابع، درآمد ها و نجات کسب و کار  است، غافل از این که افراد خلاق و باهوش تنها راه نجات کسب و کار، تغییر زندگی ها بسوی بهتر شدن و تغییر دنیا خواهند بود.

تراژدی پایان کار نیست:

اگر تئاتر فرو نمی ریخت، اگر سرمایه گذار منبع مالی را در اختیار باستر می گذاشت، اگر جایزه هزار دلاری می ماند و همه چیز عالی پیش میرفت، خب فکر می کنم باستر، گروه خواننده و دنیای شهر کوچک باستر تغییر  نمی کرد و متحول نمی شد و شاید که آرزو ها و استعداد های همه گروه از بین می رفت. با تمام سختی ها باز هم عالیست که تراژدی اتفاق بی افتد. البته ما آن را تراژدی می دانیم در حالی که این حوادث سکوی پرتاب برای ما هستند. دنیای تصویر شده آقای باستر مون نمایی کوتاه و مختصری از زندگی های ما است که یادآور می شود که از تراژدی ها و ظاهر ترسناکشان نباید ترسید.

هدف های متعالی:

هدف آقای باستر کوچک بود. نجات تئاتری که پدرش با کار بسیار برای پسرش خریده بود. اما او در میان راه هدفی بسیار بزرگتر را یافت. ایجاد تحول در زندگی ها به سمت تعالی. شاید هدف های امروز ما کوچک باشند اما اگر اهل کار و پویش باشیم حتما آن را خواهیم یافت. هدف هایی که نه تنها زندگی ما را بلکه دنیای اطراف ما را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.